كابوس كرفس ها در بهترين حالت زمان زيادي گذشته بود، اين را به وضوح مي شد از چاي سرد و سيگار خاكستر شده ي توي زيرسيگاري فهميد.اما به كلي نمي توانستم اين زمان از دست رفته يا بدست آمده را به ياد آورم. انگار مثل همين سيگار همه چيز در اين بين دود شده بود .اصلا شايد در اين ميان، يك مشت از سلولهاي مغزم ، در گوشه اي از سرم، داغ كردند و وقتي آدم داغ مي كند، يا از جايي مي پرد يا از روي چيزي. و اين ها،از روي من پريدند. بي آنكه كمي توي چشمانم زل بزنند يا چيزي بگويند. سرم سوت مي كشد از اين وقفه هاي زماني كه
برچسب:
نویسنده: پارسا صفری
تاريخ: جمعه
30 مرداد
1405 ساعت: 22:42